می نویسم
دوست دارم کلماتم صدایت کنند.
بنا نیست بناپارت تو باشم
از جنگ فقط
تن به تن بخورد
و نقشه تغییر کند.
ته دیگ نوشت:
من روزهای زیادی به دنیا می آیم
گاهگاهی هم
یواشکی می میرم.
حس عجیبی است زبان کشیدن
به رانِ یک سیگار
در آخرین شعر.
قلبِ من روی پل ایستاده است.
دوست دارم بزنم زیر همه چیز
بزنم به سیب آخر.
قلب ته ندارد
همه چیز رو است
مثل جیب های جلو پیراهن
مثل کوه های روبرو
همه لحظه ها
مثل تک به تک شدن
درون محوطه جریمه می ماند.
از روبرو می آید نیمرو
هر روز
با شرمی خاص
رویای هزاره سوم
بی هیچ تشریفاتی
تابلویی سوررئال
در واقعیتهای زندگی من.
این روزها
اسلحه سلاح سردی است
که از فریزر بیرون می آید.
مرگ
شتری است
مثل قاچی از یک دیوانه
در ِخانه ها را از جا می کَنَد
خورشید را موش می کند
و تاریکی
دستهای ما را می سازد.
در سالی سیاه
که پرستو ها هم
در خواست پناهندگی داده اند
خاطرات جمعی ِما
احساس تنهایی می کند.
شنبه
تمامی هفته را خیس کرده است.
تنهایی تو
اتاقی به این خانه اضافه کرده است
خالهایی تازه به ورقهای بازی
پرندگان مُرده را بُر می زند
دستش را می چرخاند
در تَشتِ لباسهای کثیف
مثل یک غده بد خیم سرطانی
تمامی رویاهای مرا می دزدد
و کامپیوتر را خاموش می کند.
اینها روزانه های من هستند به اتفاق خودم
که به تنهایی اردوگاهی در تبعیدم.

یکم فروردین
امروز به طرز وحشتناکی طولانی بود
پر از سنگهای نتراشیده کلمات
و شعر رسما تعطیل.
دوم فروردین
امروز هم طولانی بود
با سکوت تلفن همراه
و کوه و شکستگی دنده سنگها.
سوم فروردین
خطوط مدادی که زیر سطور کشیده شده اند
نفس می کشند
در متنی که تنهایی ترا همراه خود دارند
بعید است امروز طولانی باشد
وقتی آدم ساعت ۳ از خواب بیدار می شود
و به تازگی ساعت جدید می خندد
امروز پر از ماضی بعید است.
چهارم فروردین
خورشید روی یک تخته سنگ
فرود می آید ،می شکند
و یک نیمروی بزرگ درست می شود
اما همه اینها فقط در حاشیه یک سر رسید اتفاق می افتند.
پنجم فروردین
فردا از همین امشب شروع شده است
خورشید چقدر بزرگ خواهد بود!
و باد غافل گیر می کند در شاخه و گیاه.
ششم فروردین
امروز خانه ام
دوست دارم کلماتی را رها کنم
کلماتی را در بند کنم
بکُشمشان بی آنکه بمیرند
سرازیر شوند در دره ای که دهان تنگی دارد.
هفتم فروردین
حالا فرض می کنم
این باطری قِلمی کهنه
بعدا قَلمی شود
و خاطراتش را بنویسد
از ساعت جدید و سنگینی عقربه های تازه اش.
هشتم فروردین
هوا بد جوری تاریک و وهم آلود است
مثل یک حسادت اصیل
از درخت و پرنده هم کاری بر نمی آید
در تلویزیونِ فلترون برف می بارد.
نهم فروردین
امروز ساعتهای زیادی در فیلم زندگی کردم
حس خوبی است
عاشق شدن در سکانسهای بعدی .
دهم فروردین(و امکان چند روز دیگر در آن...
امروز زندانی چند کتاب هستم
رهایی مطلق.
(یازدهم فروردین)
خواب بودم
(دوازدهم فروردین)
خودم را به خواب زدم
(سیزدهم فروردین)
اینجا خیابان سیزده به در است
همیشه
تنهایی
بیرون خانه گم می شود.
خلاص
به بُعدِ جسمانی من هم فکر کن!
مخفیانه می بوسمت
نه مثل یک سرباز فراری
مثل افسری ویژه
که به مردم پیوسته است.
باد می آید
باد می رود
دست خودش نیست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
عید به تبعید می رود
من
گازی بی اثر
که خانه ای در جدول تناوبی ندارد.
بی ربط نوشت:
حالا فرض کنید که علی دایی به جای پرادو یک پراید داشت
و یک اسب بروسان را به خانه می رساند
فقط فرض کنید.
حالا تو بیا!
ماهی های قرمز را گیج کن!



مصنوعی است خنده
در دهانِ باد
و رودخانه در جریان چیزی نیست.
چیزی قابل پیش بینی نیست
نه نتایج انتخابات
نه آب و هوا
نه احتمال گریه
حتی پریود شدن یک مرد
وسط این شعر ِسپید.
یه جایی اسمی هست
که مال کسی نیست
و منتظر انتخاب شدن است.
(زندگی در پیش رو -رومن گاری)
دستهایم را پنجاه ـ پنجاه
از راه دور
در دستهایت می کارم
کارم به دکتر کشیده تر می شود
می دانم این فاصله ها
دهان را از دهان نمی اندازد.
تقدیم به بزرگترین اصغر دنیا
به کوری چشم کلاغها
عقاب پَر!
